از خاطرات عشق تو این درد مانده است
مردی کنار پنجره دلسرد مانده است
دردی نبود و بود تو، درد غریب عشق
در لحظه های خالیی این مرد مانده است
رفتی که باز روز و شبم، خون دل شود
چشمی به انتظارعهد تو، نامرد مانده است
شاعر که شعر و دارو ندارش فقط تویی
بی تو خراب و خسته و ولگرد مانده است
کاری بکن که عشق دمد در تن غزل
کاری بکن که این دل پردرد مانده است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر